visited *loading* times
زنداني بودن بزرگ ناصر زرافشان، اين مرد ميدان رفاقت و عدالت، خود به تنهايي براي شهادت نبود عدالت و تضييع حقوق انسان در ايران كافيست. اگر چشمان را بست و براي هر زنداني سياسي در ايران يك ميليونيوم درصد دليل قضايي پيدا كرد، براي ناصر عزيز محال است چنين يافتني
انصاف نيست كسي كه پاي صميميت و انسانيت است به دليل مستقل بودن و غير وابستهگي به گروه و باند و دستهاي، چنين بيصدا و خاموش در بند باشد.
به اين فراخوان پاسخ مثبت بدهيد. همين.
فقط كمي عصبانيام؛ همين. نه از دست همسرم كه روزنامهنگار است و با پشتكاري وصفناپذير در راه احقاق حقوق زنان قدم برميدارد، بلكه از كساني عصباني هستم كه از سياسيهاي فعال قديم هستند و فعالان حقوق زنان جديد. همانهايي كه آن سالها با عقايد تند و تيزشان بسياري از دوستان خوبام را به باد دادند و بعد هم خودشان رفتند سراغ كارشان و گفتند ديگر دورهي اين كارها سرآمده. همانهايي كه افراط ريختند و تفريط پاشيدند و همنسلان مرا سوزاندند و حالا عشق و زندگيام را هدف گرفتهاند.
فمينيستهاي محترم فعلي و سياسيهاي محترم قبلي! من شما را بهتر از خودتان ميشناسم. خوب پاييدماتان. خوب وراندازتان كردهام. شما عادت داريد شعلهاي برپا ميكنيد و به هنگام تنگي وقت، ميتپيد در خانه و از پشت پنجرههاتان سوختنها را نگاه ميكنيد. شعار ميسازيد و مياندازيد سر زبانها و گوشهاتان را ميگيريد.
من يك دههي چهلي هستم. در آن دوران خوب رقصيدهام و بر سر رقص، دوستان بسياريام را از دست دادهام و حالا ساززنها را ميبينم كه سر و مر و گنده در تكاپوي نواختني دوبارهاند و اينبار عشقام را نشانه گرفتهاند. به جنب و جوشاش انداختهاند كه تو برو جلو ما پشتات هستيم. متن سخنرانياش را ده بار پاكنويس ميكند تا دل حرف همهي زنان در آن باشد. تمرين ديالوگ ميكند تا در صحنه داد كبرا و افسانه را سر دهد. از روزها قبل از تجمع اعتراضي و نشست و راهپيمايي زنان چنان هيجانزده است كه گويي كليد قفل مشكلات زنان ايران را قرار است او به تنهايي بيابد.
ديدن اين شور و خروش همسرم، زخم كهنهي سال شصت را برايم تازه كرده و ترسي دوباره به دلام افتاده. لحظاتي به يادم آمده كه عزيزترين دوستانام تنها ماندند در ميان آتش و سوختند و كسي نبود نجاتاشان دهد. و آن همه شور، بيسر شد.
يادتان نرود كه اگر راهي را كه شروع كردهايد تا به انتها پيش نبريد و در ميانهي راه، به خاكي بزنيد و كم بياوريد و اين زنان جوان پر هدف را تنها بگذاريد چه بر سرشان ميآورند. و يادتان نرود كه نبايد اين روزها و شبها لحظهاي خواب، چشماناتان را نبندد هر چه در چنته داريد رو كنيد تا جنبش زنان ايران خاموش نشود
واي به حالاتان اگر زنم را در راهي كه براي حقانيت زنان در پيش گرفته تنها بگذاريد و يك مو از سرش كم شود
نشست اعتراضي زنان نسبت به عملكرد صدا و سيما را ميتوان با شعاري كه در پايان مراسم دادهاند جمعبندي كرد: سيماي لاريجاني خاموش بايد گردد. كوتاه و مختصر. خانومي هم علارغم وصاياي مكررم(البته بهتر است بگويم التماسهاي مكرر)، سخنراني تندي داشتهاند.
عكسي كه حسن سربخشيان (بهراستي اين حسن عزيز يك پديده است) گرفته را بگذاريد كنار شعار آن روز تا به ارزش كار زنان ايران پي ببريد
مقدمه: استفادهي به موقع از فرصتها هم به مانند بسياري از تركيبات پر معناي ديگر توسط ما ايرانيها دچار دگرديسي شده و معناي واقعياش را از دست داده است. ما مدتهاست به جاي اين تركيب از دو واژهي «سوراخ» و «دعا» استفاده ميكنيم. متاسفانه بايد اعتراف كنم كه طيف تحصيلكردهي ما نقش به سزايي در تغيير كاربردي واژهها دارد
قسمت اول
الف- داخل ايران
دفترچهي يادداشت ارزاني تهيه كنيد و تمام اتفاقات روزانهي خود را در آن بنويسيد. بعد پاكنويساش كنيد و مجوز چاپاش را بگيريد. دقت كنيد كه تواتر تاريخي و اديت نياز ندارد. همانطور فلهاي و هفتاد مني خوبتر است
يك كيف كوچك تهيه كنيد كه شامل اين وسايل باشد. يك جلد قرآن، يك عدد مهر، يك رشته تسبيح، يك عدد ضبط صوت كوچك با قابليت ضبط كردن، يك دستگاه دوربين عكاسي و منتظر بمانيد تا در يكي از كشورهاي نيمه مسلمان جنگ شود. بلافاصله مجوز عبور بگيريد و به آنجا سفر كنيد. و با هر كس كه جلوي راهاتان سبز شد مصاحبه كنيد. اين دو سوال هم حتمن بپرسيد: حالت خوب است. نظرت در بارهي جنگ چيست. بعد نوارهاي ضبط شده را پياده كنيد و به ايران برگرديد. اگر جنازه ديده بوديد حتمن در بارهي آن بنويسيد. اينكه مثلن: چقدر جنازه آنجا بود. اگر زحمتاتان نباشد كمي هم در بارهي آداب و مراسم آنجا بنويسيد. مثلن: چه مسلمانان مهربان و مهماننوازي بودند و مجموعه را پاكنويس كنيد و بدهيد به سايتهاي مختلف و روزنامه هاي متفاوت و مجموعه را در قالب يك كتاب چاپ كنيد. يادتان باشد كه همهي گزارش را يكجا چاپ نكنيد. به صورت مسلسل بهتر است. چون در فاصلهي چاپ قسمت بعدي ميتوانيد آباش را زياد كنيد
برويد بيخود و بيجهت با اين و آن مصاحبه كنيد. بعد هر ده، دوازده تا مصاحبه را پاكنويس كنيد و بدهيد به چاپخانه. براي هركداماش هم يك اسم بگذاريد. مثلن اقتصاد ايران، سياست ايران، زنان ايران، مردان ايران، كودكان خياياني، پدران ددري، مادران خانهدار و از اين قبيل. حالا شما نويسندهي دهها جلد كتاب شدهايد. توجه كنيد كه اصلن لزومي ندارد موضوع مصاحبهها با نام كتابها مرتبط باشد
چاپ شده در
به اين نشاني
كسی همواره مرا به خود ميخواند. كسی كه ميگويد:
- يكی افتاده آنجا!
پيدايش نميكنم
فرياد ميزند:
- يكی افتاده آنجا!
سيگاری روشن ميكنم و راهم را در پيش ميگيرم
هنوز صدايش را ميشنوم
- يكی افتاده…
چقدر بايد پليد باشی تا بتوانی اين همه آدم را بكشي. نفساشان را بگيري. پروندهی زندگياشان را ببندي. نه اينكه از سر ديوانهگی هم اين كرده باشي. سر حال و دل ای دل ای كردهای و رفتهای و كشتهاي.
اصلن شغل كسی همين باشد. كشتن. خرج زن و بچهاش را از همين راه تامين كند و قسط بانكی آپارتمان نود ميليونياش را در قلهك بپردازد. و همهی همسايهها، شغلاش را بدانند هم.
« كشتم!». همين را ميگفت و بعد ميرفت زردهی تخم مرغ را در چلويش قاتی ميكرد و با كباب برگ ميخورد. با پياز و نوشابه و آخر كار هم بادی صدادار در ميداد و خودش هم ميخنديد. در همان اتاق خاكستری كه دفتر كارش هم بود. غروب هم كه ميشد راه ميافتاد و ميرفت خانه و با بچههايش بازی ميكرد و شب ميخوابيد كنار زناش. جمعه سری به قبرستان ميزد و برای مردهها دعا ميخواند. می رفت شاهعبدالعظيم. مادرش را هم ميبرد.
«كشتم!». حتمن هر بار كه كسی زير دستهايش نفس آخر را ميكشد، حاجی اين جمله را بارها تكرار ميكند. يا انگشتاناش را در هم گره ميزند و آنها را به صدا در ميآورد تا خستگياش در برود. يا يك حركت ورزشی ميكند. بعد ميرود سهميهی برنجاش را از تعاونی زندان ميگيرد برای شله زرد نذری و آن را ميگذارد صندوق عقب پژوی جی ال ايكساش و ميرود به خانه. لپ پسرش را ميكشد و دخترش را ميگذارد روی شانهاش و گونی برنج را ميبرد به آشپزخانه:
- يا الله!…يا الله!
زنها چادرشان را به سر ميكشند: «حاجی اومد! ». بعد لپ زن حاجی گل مياندازد و با غرور بلند ميشود و گونی برنج را از حاجی ميگيرد و ميگويد: « خسته نباشی حاج آقا! » و يك جوری با ناز اين جمله را ادا ميكند كه حاجی تا وقت رفتن به رختخواب ثانيه شماری كند و يادش هم نرود كه قبل از وقوع جماع، دست نماز داشته باشد و به وقت دخول هم بگويد:« بسمالله! » تا بچهاش حرامزاده نشود. و بعدش هم غسل كند و تا اقامهی نماز شب هی بگويد:«كشتم!».
يعنی يك قاتل ميتواند به اين راحتی زندگی كند؟ حتا سر درد هم نداشته باشد؟ آن چشمهای ملتمس و اشكی و از حدقه در آمده نميشود كابوس؟ آن همه خون؟ آن همه آرزو؟ آن همه ضجه؟ آه و نالهی آن همه مادر و پدر؟ اينها نميشود كابوس؟
تنها خاطرهی آن كشتنها ميشود تكرار جملهی «كشتم!»؟
يعنی شله زرد همه را ميبرد؟ شاه عبدالعظيم عذاب وجدان را پر ميدهد؟ دعای كميل تا بدين حد تاثير دارد؟ ثواب نماز جمعه انقدر زياد است؟
…
صدايی را ميشنوم. به سرعت به طرف صدا برميگردم. كسی نيست اما دارد فرياد ميزند و كمك ميخواهد. صدايی كه همواره با من است و ميگويد:
-يكی افتاده آنجا!
دور ميشوم تا ظرف شله زرد نذری حاج آقا را بگيرم. همسايهی محجوب و مومنيست. فقط نيمههای شب صدای فريادش در حياط خلوت ساختمان ميپيچد:
«كشتم!»
زناش ميگويد: «حاجی در خواب حرف ميزند» و ميخندد.
: بالاخره پيدات كردم. اونهم بعد از چهارده ماه
قطعه: 217 رديف: 148 شماره: 48
نوع برداشت ما بسته به شرایطی است که در آن زمان به محیط اطراف مینگریم. به مثل جالبی در وب لاگ ستاره تنهایی بر خوردم که قابل تأمل است؟!!
از گورخری پرسیدم:
تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادتهای بد داری، یا اینکه بدی و چند تا عادت خوب داری؟
ساکتی بعضی وقتها شلوغ میکنی، یا شیطونی بعضی وقتها ساکت میشی؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟
لباسهایت تمیزن فقط پیرهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟
و گورخر پرسید و پرسید و .....
حال نگاه ما چه تاثیری بر اندیشه های ما دارد؟
آیا به صرف نوع نگاه میتوانیم، دنیای خود را تحلیل نمائیم؟!!
هشتادمين سالگرد تولد مارلون براندوست. بازيگر با قدرتي كه فيلم پدر خوانده را به يادگاري جاويدان در حرفهي سينماگري مبدل كرد. نميدانم چرا با ديدن فيلمهايي كه بازيگرش بوده، همواره احساس ميكردم خودش را بازي ميكند. شايد چون در نقشهاي سنگين و بزرگي بازي كرده و خودش هم داراي همين مشخصههاي شخصيتيست. با ديدن فيلم دربارانداز، آخرين تانگو در پاريس و پدرخواندهاش عاشق بازيگري شدم اما توان هماورديام با اين معشوق نبود هرچند عشق جاويدانم را هم از همانجا يافتم.
بهروز توراني نوشتكي دارد در بارهي مارلون كه با دو جملهي آخرين آن سبك شدن وزن بازيگر حماسي سينما را در آستانهي هشتاد و يكامين سالگرد زندگياش آرزو ميكنم
براندو که سه سال پيش برای چند لحظه حضور روی پرده سه ميليون دلار - دستمزد که نه - ناز شست گرفت، گفته است: "تنها علت حضورم در هاليوود اين است که شجاعت اخلاقی رد کردن چنين پولهايی را ندارم."
چاپ شده در
به اين نشاني
نه كسی حق دارد از ايران بگويد و نه كسی جرات دارد بی اجازهی ما آب بخورد و اگر ميخواهد چنين كند ابتدا بايد درخواستی به مركز ناپيدای تبعيديها بفرستد تا بررسياش كنند و بعد مجوز گفتناش را برايش صادر كنند. آنهم به شرط آنكه ايران را از ياد برده باشد، قصد سفر به ايران را نداشته باشد، اسكناسهای جمهوری اسلامی را خرج نكرده باشد و خودش را كشته باشد برای تبعيديها. به تعبيری ديگر، نفس نكشيده باشد در طی حيات جمهوری اسلامي.
اين برداشتی مجمل است از حديث مفصل و پر رمز و راز بخشی از ايرانيان خارج از كشور كه به خيال خودشان مبارزه ميكنند برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی و در حقيقت حكومت كردن را به روشهای مختلف آزمايش ميكنند تا بعد از سرنگونی نظام حاكم بر ايران، حاكم شوند و برای رسيدن به اين مقصد چنان رفتار ايرانيان و مراكز فارسی زبان را زير نظر دارند كه اظهار نظر عادی هم در بارهی ايران برای خود ايرانيان عواقب سنگينی به بار ميآورد و نمونهی آخرش موضعگيری گروهی از ايرانيان خارج از كشور بود بعد از برگزاری نمايشگاه نزديك دور دست در برلين.
از نگاه اين گروه، كشوری به نام ايران وجود ندارد و اگر چنين نامی برده شود، منظور گوينده جمهوری اسلاميست و اگر كسی بگويد مام وطنام، بلافاصله بيانيهای برايش صادر ميكنند و امضاهايی جمع ميكنند دال بر اينكه طرف از جمهوری اسلامی سخن گفته و هتك حرمتاش مباح است.
رفتار اين گروه از ايرانيان خارج از كشور، متاسفانه هم ترسآور است و هم جانكاه. ترس از اين بابت ميآفريند كه آدم مطمئن ميشود حكومت جمهوری اسلامی با وجود چنين مخالفانی از جايش تكان نميخورد و جانكاه است چون ميبينی كه ظلم جمهوری اسلامی چگونه فعالان سياسی را به نااميدی و سرگردانی كشانده است كه با شنيدن نام ايران، جمهوری اسلامی در ذهناشان نقش ميبندد. نا اميدانی به بی راهه افتاده و درمانده از تشخيص درست اوضاع.
دردآور و جانكاه است كه ببينی هيچ نويسنده و شاعر و فيلمساز و كارگردان و آهنگساز و بازيگر و روزنامه نگار و قاليباف و مجسمه سازی از زير تيغ هتاكی و بيحرمتی اين گروه در امان نيستند و عشقآفرينان ايران زمين به دور از سايهی ترس و وحشت جمهوری رمی و تازيانه هم نفسی به آرامش نميتوانند بكشند از فضای رعب و وحشتی كه اين گروه در خارج از كشور ايجاد كردهاند.
به يقين ميرسد آدم كه هيچكدام اعضای اين گروه - به قول انصافعلی هدايت- زانويی به آنجايشان نخورده است تا درد آشنا باشند. تا بدانند همان روزنامهنگارانی كه در ايران هستند و خبر با منجنيق بيرون ميكشند، چه غم دارند. تا بدانند نويسندهی در ايران مانده با چه مصيبتی برای مردماش مينويسد تا ادببات سرزميناش نخشكد. تا بدانند آن فيلمساز در ايران مانده چه تحمل ميكند تا سينما برای ايرانی تعطيل نشود و تا بدانند چه كسانی عشق به ايران را در دل ايرانيان با كتاب و شعر و فيلمی زنده نگاه ميدارند تا همچنان جايی به نام ايران وجود داشته باشد.
اگر آن نويسنده كه مخاطباش قرار ميدهيد برای ايرانی ننويسد پس چه كسی عزم ايرانی را جزم كند برای آزادی وطن. مگر دغدغهی آزادی ميهن داشتن، شور و وابستهگی به سرزمين نميطلبد. هيچ عملكرد دو دههاتان را در خارج ديدهايد؟ رو بر گرداندن ايرانيها از يكديگر. وحشت ايرانيها از يكديگر. سكوت كردن و به لاك تنهايی پناه بردناشان. تشتت و نبود يكپارچهگی در مياناشان. تهمت و دشنام و دهانهايی بی چفت و بست. دلهای خالی از عشق به وطن. نه عزمی و نه جزمی و همهاش يقه گيری و بيحرمتي.
هيچ به اين انديشهايد كه نوشتههای همان نويسندههای خارج از كشور كه مورد تهمت شما واقع شدهاند تلاش بيوقفهی نابودگران فرهنگ و هنر ايرانی را بينتيجه گذاشته.
هيچ تاريخ سياسی كارياتان را بازنگری كردهايد تا ببينيد چگونه با افراط و تفريط شما و ظلم جمهوری اسلامی چه نسلها كه سوختند؟ و هيچ فاصلهاتان را با جهانيان كه البته بسيار دوريد حداقل با نسل جديد ايرانيان سنجيدهايد؟ انزجار از تماميت خواهی ايرانيان به گوشاتان خورده است؟ تنفر ايرانيان از خطوط قرمز و تعيين كنندهگان حدود و ثغور را لمس كردهايد؟ هيچ با خود انديشهايد كه يكی از اهم دلايل رشد فحشا و اعتياد در ميان جوانان ايران ميل شديد ايرانيان به عبور از خط قرمزها و محدوديتهاست؟
چرا تصور ميكنيد يك نويسنده بايد شب و روز بگويد مرگ بر جمهوری اسلامی تا برای سرزميناش كاری كرده باشد و اصلن چرا يك داستان نويس بايد حتمن سياسی بنويسد و مگر ادبيات داستان نويسی ما خلاصه شده در مقولهی سياست و جز با ايجاد ياس و دلهره و نااميدی در دل ايرانيان راه ديگری برای مبارزه با ظلم وجود ندارد. چرا از عشق و زندگی نبايد سخنی به ميان آورد كه جرياناش را هيچ حكومتی نتوانسته متوقف كند.
از سويی ديگر بارها گفتهاند و ميگويم من هم كه ارتباط ايرانيان داخل و خارج عمر نظام را كم ميكند. بايد پيوندی ميان اين دو بخش از ايرانيها صورت بگيرد تا داد و ستد مفاهيم نوين صورت بگيرد و به داخل ايران منتقل شود. اگر كنفرانسها و نمايشگاهها و سمينارها و چشنوارههای ايرانی در خارج از كشور تعطيل شود، ايرانيهای مقيم خارج از كشور از كجا بدانند در ايران چه ميگذرد و در عوض به چه شكلی آموختههايشان از زندگی در جوامع پيشرفته را به داخل منتقل كنند؟
سال هشتاد و دو هجری شمسی را برايتان مرور ميكنم كه در آن جلسهی سيمای زن در سينمای ايران، شيرزنی از مدافعان حقوق زنان در داخل ايران كه برای سفری تحقيقاتی به آلمان آمده بود سخنی از تلاش ستودنی زنان در داخل ايران گفت و يكی از سرآمدترين اين گروه خاص در امر برچسبزنی اظهار نظر آن بانوی محترم را با تهمت زدن به او و اينكه فقط وابستههای نظام ميتوانند به سفر تحقيقاتی بيايند پاسخ داد. موضوعی كه توجه به شناختی كه از آن بانوی محترم وجود داشت خنده هم برای بسياری آورد. نميدانم حالا فعاليت آن بانو را برای زنان در ايران دنبال ميكنيد يا نه. از اينكه شب و روز به اين دفتر اطلاعات و آن دادگاه مراجعه ميكند برای همان فعاليتهای از ظن شما ناچيز و بيارزش خبردار شدهايد يا نه. نميدانم كسی به شما گفته برای احقاق حقوق ديگران تلاش كردن در ايران، حركت در ميدان مين است. راستی تهمت همدست بودن آن بانو با جمهوری اسلامی برايتان خجالتآور نيست؟
مطمئن باشيد با بود و نبود شما مبارزه برای نابودی هر چه خودكامهگيست ادامه دارد و در داخل و خارج ايران بسيارند كسانی كه تا از بين رفتن سركوب و ظلم در ايران از پا نمينشينند و از خشونت و افراط و تفريط و خون و گلوله و جنگ و مرگ بيزارند و تنها تفاوتاشان با شما اين است كه آنان عشق به سرزميناشان را در دل همميهناناشان ميكارند، احترام به نظرات ديگران را جاری ميكنند و ايرانيان را به سرزميناشان وابسته.
و شرط بقای شما اين است كه اين زبان تازه را ياد بگيريد و در غير اينصورت بايد بيذيريد كه به آخر خط رسيدهايد.
اصرار بي حد و حصر تنها رسانهي تصويري و شنيداري رسمي كشور براي دو زنه كردن ما مردها هم خود قصهايست كه نم نمك دارد به غصه تبديل ميشود برايمان كه سالهاست به هر سازي رقصيدهايم و دم نزدهايم. اگر آخرين اين تلاشها را بخواهيم به عنوان نمونه بياوريم، همين سريال تلويزيوني بانويي ديگر است كه در نوروز پخش شد. سريالي كه به مانند بيشتر سريالهاي تلويزيوني، دوباره ساز زدنيست و درخواست رقصي ديگر كردن كه اينبار بيشتر، هم جنسان رياست صدا و سيما را مخاطب قرار داده كه براي لذت بيشتر بردن از زندگي بي دغدغهاي كه خدا را شكر اين روزها داريم، چند همسري پيشه كنيم كه به قول آبدارچي سريال رضايت خدا را هم در پي دارد.
اصلن اين آقاي صدا و سما تازگيها هي به ما گير ميدهد. همين قبل از عيد بود كه در برنامهي چراغ جادو، رييس كميتهي امداد را دعوت كرده بودند و ايشان از تلاش پيگير اين سازمان براي سر و سامان دادن به وضعيت زناشويي دانشجوها صحبت ميكرد كه مجري با نمك برنامه پرسيد راستي شما براي تجديد فراش هم وام ميدهيد؟! اتفاقن اين برنامه شب قبل از برگزاري جشن عاطفهها بود
ميفرماييد برويم راي بدهيم تا دوستاناتان وارد مجلس شوند، مي گوييم چشم! ميفرماييد شيخ ياسين عزيز و محترم و شريف، هزاران كيلومتر آنطرفتر بوسيلهي كسي كه معتقد بوده شيخ، جوانان فلسطيني را به بمبگذاري دعوت ميكرده و از ديد آن قاتل بيرحم، اين بمب گذاريها آدمهاي بيگناه بسياري را كشته، شربت شهادت نوشيده بايد راه پيمايي كنيم ميگوييم چشم! ميفرماييد آمريكاي جهانخوار در عراق جنگ راه انداخته و ما از شر صدام خلاص شدهايم حالا بايد به مردم عراق كمك كنيم ميگوييم چشم! ميفرماييد بياييد بگوييد مرگ بر فلاني و درود بر بهماني، باز هم ميآييم و ميگوييم اما ديگر با زندگي شخصي ما چه كار داري آقا جان. اصلن به شما چه ربطي دارد كه ما با يك زن بيشتر لذت ميبريم در اتاق خواب يا با دو زن. آخر به همه چيزمان كار داشتهاي اما بالاغيرتن بگذار اتاق خوابامان از بازرسي و بررسي شما در امان باشد.
همينكه زحمت ميكشيد و ميلياردها تومان پول خرج ميكنيد تا ما را شبها با سريالهاي خوش مزه بخندانيد و با نمايش فيلمهايي كه بوي خون و قتل و غارت داريد سرگرمامان ميكنيد، به خدا راضي هستيم. خودتان ديدهايد، انصافن تا حالا اعتراضي كردهايم. اما ديگر با ناموس ما كاري نداشته باش لطفن. بالاخره خودتان هم ناموس داريد.
خواهش ميكنم همه چيز را با همه چيز قاطي نكنيد. اگر هزار سال پيش يك همچين قانوني وضع شده، به خاطر جنگهاي پياپي بوده و از بين رفتن مردها و پيشگيري از فساد زنان عرب، اما در عصر حاضر، در همين ايرانامان هنوز خيلي از جوانان حسرت يك زن را داشتن هم در دل دارند تا چه رسد به دو زنه بودن. زبانام بريده باد اگر بخواهم توهيني به اين قانون بكنم بلكه ميخواهم براي مقبوليت تلاشاتان در چند زنه كردن مردان ايراني بهتر است اول يك جنگي راه بيندازيد تا مردان مملكت كم بشوند بعد براي زنان تا ميل به فساد در انها بالا رود و بعد براي پيشگيري از آن اينچنين سريالهايي ساخته شود كه مثلن هر مردي دو يا سه و حتا چهار زن داشته باشد.
البته مطمئن باشيد كه با راه انداختن جنگ هم نميتوانيد در طرح چند زنه كردن مردان ايراني موفق باشيد. چون دفاع مقدس كه يادتان هست. خدا وكيلي با آن همه شهيدي كه اين جنگ داشت، چقدر از زنان فاسد شدند و يا چند نفر از ايشان حاضر شدند در گروههاي دو نفري و يا سه نفري بروند به خانهي يك شوهر؟ به استثناي برخي كه به خانهي خواص جامعه رفتند، تقريبن نه فساد بالا رفت و نه ازدواج گروهي شكل گرفت.
اصلن من فكر ميكنم اينگونه سريالها را با توجه به موقعيت آب و هوايي برخي از كشورهاي منطقه، مثلن به همين كشورهاي عربي بفروشيد كه هم درآمدزايي كرده باشيد و هم براي بازيگران اينگونه سريالها در كشورهاي عربي طرفدار جمع كرده باشيد.
باور كنيد شما با اين سريالاتان ما را از مرد بودنامان شرمنده ميكنيد. تصور اينكه آدم بتواند با دو زن لخت در يك اتاق باشد اصلن خجالتآور است. نمي دانم چرا شما فكر ميكنيد ما مردان ايراني به زنامان به چشم بازيچه نگاه ميكنيم. نميدانم شما چه تصوري از زندگي مشترك داريد اما ما مردهاي ايراني اگر حتا دو كلاس سواد داشته باشيم تا عاشق نباشيم اصلن ازدواج نميكنيم و بر اساس قوانين فيزيولوŽيك عشق زماني حادث مي شود كه پاي يك نفر در ميان باشد. خواهش ميكنم جايگاه ما مردهاي ايراني را اينقدر تنزل ندهيد. آخر مگر ما مردان ايراني با شما چه پدر كشتهگي داريم.
البته ما به هوش شما ايمان داريم و مي دانيم كه هدفاتان تخريب همهي مردهاي ايراني نبوده و با سريال بانويي ديگر ميخواستيد مردان روشنفكر را ضايع كنيد. ولي به خدا باور كنيد كه مملكت ما اصلن مرد روشنفكر ندارد. اگر داشت كه نمايشي اينچنين از تلويزيوناش پخش نميشد.
خلاصه اينكه آقاي صدا و سيما؛ براي ترويج چند زنهگي زياد روي قواي جنسي ما مردان ايراني حساب نكنيد. براي اين كار هم زياد اصرار نكنيد. به جون شما نميشه