start your own blog now!
 
Read other blogs...

براي آزادي

نوشته‌هاي محمدرضا فطرس

Contact me
My profile
Linkme
Subscribe to this blog

كوبه‌نما

visited *loading* times

Saturday, October 23
...

مي‌دانم دوست تازه رسيده در خانه تنها نيست. خاله‌ي پسرك است و خواهر يار غار. پسرك دارد حتمن از سر و كول‌اش بالا مي‌رود بو مي‌كشداش به ياد خانه‌ي مادربزرگ و دست‌اش را صدباره و هزار باره مي‌گيرد و مي‌كشداش به درون اتاق‌اش و نشان‌اش مي‌دهد كه سقف اتاق‌اش شيب دارد و با تلنگر صداي طبل تو خالي مي‌دهد:« قشنگه خاله!؟ چوبيه!» و چقدر تفاوت دارد اين سقف با سقف اتاق‌اش كه در خانه‌اي بود نزديك خانه‌ي مادربزرگ. و مي‌دانم كه در همين روز اول صدها بار از خاله‌اش پرسيده:« خونه‌مون قشنگه؟» و خاله‌اش گفته:«خيلي» و پسرك باز پرسيده:«خونه‌امون بزرگه؟» و شنيده:«آره عزيز دل‌ام» و باز تكرار كرده:« ولي شهرمون خيلي كوچيكه» و سرش را انداخته پايين و رفته كنج اتاق‌اش

مي‌دانم دوست تازه رسيده كه خاله‌ي پسرك هم هست هزار سؤال در سر دارد و با ديدن‌ام همه را مي‌پرسد و من مجبور مي‌شوم همه‌ را به دروغ جواب بدهم و دوست تازه رسيده به چشمان براق پسرك كه به دهان من خيره شده نگاه كند و سرش را بيندازد پايين و به چند سؤال از آن هزاران سؤال بسنده كند و بگويد:«ولي خونه‌اتون خيلي قشنگه» و من باز به دروع‌گويي اصرار كنم و بگويم:« به خدا حال‌مون خوبه» و پسرك باز بگويد:« ولي شهرمون كوچيكه» تا جمله‌ي من كامل شود

Fetross at 10/23/04 01:21 | link | mfetross@gmail.com |