visited *loading* times
سرانگشتانم حس تارزني را داشت كه ازسيم هاي تار مي خواست صدا درآورد وموهايش چون سيم هاي تاري بود منتظر سرپنجه ي تارزن تا به لرزشي آهنگين هواي فشرده ي كاسه تار را بيرون دهد براي آوازه خواني كه منتظر همپايي ساز بود تا بخواند نغمه اش را .تارتارموهايش مي لغزيد از سرانگشتانم ومي پيوست به انبوهي سياه ريخته بر ساتن براق چين خورده از تقلاي تارزن وتار.ونفس هايش نغمه اي دل انگيز بود.پيچيده در هواي گرگرفته ي اتاق تاريك