visited *loading* times
به بزرگواری خودتان ببخشيد كه سقف ندارد اين خانه و اسباب چای درهم شكسته.خوش آمديد آقای خبرنگار. اينجا كلبه ی محقری بود روزی كه حالا تلی از شن و خاك است. بفرماييد بنشينيد.زهرا و مرضيه خوابند آنحا مراقب باشيد لگد نشوند.دختران درس خوانی بودند آقا.خرما می چيدند از نخلستان كوچك مان. آنجا. آن دورتر. ديگر پيدا نيست.كار می كردند و درس شان را هم می خواندند. زرنگ بودند ماشالله. دست های زخمی شان را ببينيد. هنوز خوشه ای رطب مانده در دستهاشان. مضافتی ست آقا. اگر زهرا و مرضيه را نشناسيد رطب مضافتی را كه می شناسيد. خواب شان می آيد آقا. خسته اند. ديگر نمی خواهم بيدارشان كنم. بيداری آنها شما را شرمنده می كند. خوبيت ندارد ميهمان شرمنده شود. دست تان درد نكند آقا. به زحمت افتاده ايد. چه عروسك های قشنگی آورده ايد. بگذاريدش بالای سر دختران. بپيچيدش لای پتوهايشان. اينجا كه فرصت بازی نداشتند. لااقل در قبر عروسك بازی می كنند.
خوش آمديد آقای رييس جمهور! قدم رنجه فرموديد. اينجا خانه ی ما بود روزي. عطر محبت داشت. سايه ی مهر بر سرمان بود. فريده خانم بيمارستان است. دست و پايش له شده آقا. بردندش كرمان. زن خوبی ست. بساز است. يك عمر است با نداری ساخته. به همين بخور و نميرمان راضی بود. كاش بودش تا برايتان چايی بياورد. او هم كه آنجا لای تشك پيچيده اند، سهراب است. پسرم خواب است. صبح تا شب می دويد دنبال توريست ها و راهنمايشان می شد. تاريخ ارگ را عينهو كف دستش می شناخت. ساز هم برايشان می زد. می بينيد كف دستش را. حالا ديگر له شده آقا! شما را هم می شناسد. شرمنده نشويد آقا! خوبيت ندارد ميهمان شرمنده ی ميزبان شود. شما اولين بار است سهراب را می بينيد. كفش هايش را بگذاريد كنار همان تشك. بچه ام پاهايش زخم و زيلی بود از بس كه برهنه می دويد. خدا عمرتان دهد. لااقل پسرك آرزو به دل ازدنيا نرفت.
خانم ها! آقايان! سفيدها! سياه ها! بورها! سبزها! خوش آمديد به شهر مرضيه ها و زهراها و سهراب های خفته. قدم رنجه فرموديد. منت بر سر ما گذاشته ايد. می بخشيد خانه های شنی داشتيم و كسی برای تجديدبنايش ياری مان نكرد تا شما را در خانه پذيرايی كنيم. شرمنده ی همه اتان هستيم كه ديگر ارگی هم برای لذت بردن شما در شهر نمانده. ولله نمی دانستيم بر خط گسل خانه ساخته ايم و عنقريب است نابود شويم. شرمنده ايم به خدا كه بايد اين پتوهای قشنگی را كه آورده ايد به جای كفن استفاده كنيم. باوركنيد روحمان هم خبر نداشت روزی همگی با هم بايد بميريم.
خوش آمديد! سپاسگزاريم كه به ياد قلب فرهنگی سرزمين تان افتاديد. كاش آن روزها كه می آمديد و رطب مضافتی جلويتان می گذاشتيم، دوربين هايتان از ما عكسی گرفته بود. از اين كوپه های خاك كه خودمان با خون دل شكل خانه اشان كرده بوديم عكسی گرفته بود. كاش آن روزها كه كرور كرور در كنار ارگ جمع می شديد و عكس يادگاری می گرفتيد از پاهای زخمی سهراب و دست های خسته مرضيه و زهرا هم عكس می گرفتيد. كاش آن روزها درددل هايمان را می نوشتيد. كاش می گفتيد خانه هامان بر خط مرگ سوار است
خوش آمديد! ميهمانان عزيز. می بخشيد كه همه ی ما مرده ايم